تار ساز زهی زخمه ای آذربایجان ایران

میرزا اسد اوغلو صادق نوازنده ی برجسته ی تار آذربایجانی از اران قفقاز
نگاره ی او را نخستین نگاره ی این رویه آوردم چرا که بر پایه ی دانسته ها او گویا بیشترین تلاش را برای دگرگون کردن تار ایرانی کهن و آفرینش تار کنونی آذربایجانی به انجام رسانده است

تار آذربایجانی و موسیقی دستگاهی آذربایجانی

ساز زهی زخمه ای پهنه ی ایران بزرگ و بویژه پهنه ی فرهنگی آذربایجان
و جایگاه این ساز در موسیقی دستگاهی آذربایجان


پیش درآمد

پیش از هر چیز باید گوشزد کنم که هر گونه کوچک شمردن و یا نادیده گرفتن فرهنگ دیگر برای بزرگ نمایاندن یک فرهنگ یا فرهنگ خودی نشان از ناپختگی و کورباوری است. هر چند اینجا سخن از دو گونه از موسیقی است که از ساختار موسیقی دستگاهی و شهری ایران بزرگ پیروی می کنند. ولی زیبایی دیگرگونگی ها و ریزه کاری های هر دو گونه از موسیقی چنان یگانه است که برای دریافت ژرف هر کدام از آنها سالهای سال نیاز است که از داشته های موسیقایی هر کدام بهره برد و برای یافتن نواخته ها و خوانده های برجسته ی رامشگران هر کدام تلاش کرد و با گوارش کردن این کارها روز به روز بیشتر به زیبایی های آنها پی برد و در آنها فرو رفت و شیفته شد. شاید این سروده ی زیبا دست کم درباره ی من که به هر دو فرهنگ پیوسته هستم درست باشد.

در میانه ی دو صنم اوفتاده ام چه کنم . آن یکی کشد که بیا وآن دگر کشد که مرو

این ناپختگی در اندیشه را بسیار دیده ام. کسانی که با موسیقی آذربایجانی آشنایی ندارند و نواخته ی من روی کمانچه را موسیقی ای پرت دانسته اند. و یا آذربایجانی هایی که در تلاش بیهوده برای نشان دادن برتری موسیقیشان از موسیقی دستگاهی ایران بوده اند تنها از روی نادانی که ما ترک هستیم و آنها پارس. و یا نادیده گرفتن نوازندگان بزرگ ارمنی تنها برای اینکه آنها گروه دیگری از مردمان با باورهای دیگر هستند. ولی همیشه در چنین جاهایی خوب سرشتی فراموش می شود و هم آگاهی نادیده گرفته می شود و نادانی برجسته. فرهنگ و موسیقی زیبا جایی برای چنین کوردلان و تنگ دیدگان ندارد. آگاه کسی است که در چنین دامی نیفتد و پژوهش تنها برای تاباندن روشنایی بر تاریکی ها است نه در تاریکی فرو رفتن.


دیباچه

در این رویه بیشترین خواست من نشان دادن خویشاوندی میان موسیقی دستگاهی ایران و آذربایجان است و از آنجایی که گویا ساز پرده دار تار در ساختار و سامان دهی گنجینه ی موسیقی دستگاهی شاید بالاترین جایگاه را در سنجش با سازهای دیگر و هم هنر خوانندگی دارد به آن بخشهایی از دانسته های در پیوند با هر دو تار و هر دو گونه از موسیقی دستگاهی خواهم پرداخت که به جا انداختن نگره ی من یاری برساند. بویژه که چه از روی نا آگاهی و چ از روی کورباوری بسیاری از هم میهنان فرهنگی من که آذربایجانی ها باشند فرهنگ خود را تافته ی جدا بافته از دامنه ی فرهنگی ایران بزرگ می دانند و در جاهایی چه بسا ریشه ی موسیقی شهری ایرانی را در موسیقی شهری آذربایجانی می بینند و من تلاش می کنم با نشان دادن دانسته هایی، نادرستی چنین باورهایی را روشن کنم. و از سویی دیگر هم بهره ی نادرست فرمانروایان سرزمین اران از هنر برای جا انداختن کشور نو پای جمهوری آذربایجان برپایه ی نادرستی و ناراستی و در پی آن استوار کردن چیرگیشان بر آن سرزمین و افزون بر آن کسانی که از این بازار آشفته بهره می برند در من انگیزه ای آفرید که به این زمینه بپردازم. هنر و در این باره ی ویژه هنر موسیقی آزاد تر و ژرف تر از آن است که زیباییش را با سخنان بی پایه تباه کنیم همان است که نیاز به پژوهش درست در این زمینه داریم و آن هم به دست پژوهشگران راستین و آزاد اندیش که در چنبره ی کوچک و آبخوست باورهای خود گرفتار نیامده اند. کوتاه سخن اینکه زمینه ی پایه ای سخن ما پرداختن به خویشاوندی این دو شیوه از موسیقی دستگاهی و این دو گونه از ساز تار که ریشه در پهنه ی فرهنگی ایران کهن دارد ولی همانگونه که نام این رویه از تارنمای من تار آذربایجانی و موسیقی دستگاهی آذربایجان فرهنگی است تلاش خواهم کرد به گونه ای هر چند فشرده دانسته هایی دلکش درباره ی این دو زمینه نیز بیاورم.

یک یادآوری بسیار مهین و آن اینکه من در این رویه و هم در جاهای دیگر تارنمایم دانسته هایی می آورم که به گونه ای یافته های من هستند و شاید برای نخستین بار دیده می شوند. آرزو میکنم کسانی که روزی با گردش در تارنمای من و دیدن این دانسته ها و هم نگاره هایی که از بایگانی خانوادگی ما است مهربان و دادور باشند و اگر از این داده ها بهره می برند دست کم نامی نیز از سرچشمه ی این داده ها بیاورند. زیرا که من بر آن ندارم که روزی همه ی این نوشته ها را بیرون از تارنمایم به چاپ برسانم یا که در تارنمای دیگری جای دهم. من در پیشه نوازنده هستم هر چند با نگاهی جستجوگر و سنجش گر به شماری از زمینه های دلخواهم و همان است که این نوشتارها تنها برای خوانندگانی در دید گرفته شده که شاید با بررسی تارنمای من هم از موسیقی ها بهره ببرند و خوش باشند و هم از نوشته های آن. یک نمونه ی بسیار روشن نگاره ای از جناب آقا میرزا حسین قلی است که نوه ی دختری عبدالحسین خان شهنازی که شیفتگی من به ساز علی اکبر خان و خاندان فراهانی را دید آن را از روی مهربانی به من پیشکش کرد. من آن را نگاره برداری رایانه ای کردم و در تارنمایم جای دادم و این نگاره پخش شد تا اینکه روزی آن را در کار چاپ شده ای دیدم بی اینکه نامی از سرچشمه ی آن نگاره آورده باشند. آن کار نوانگاری گنجینه ی جناب میرزا به دست نوازنده ی برجسته ی تار فرهاد ارژنگی است که با کمک سرکار ارشد طهماسبی و دیگران به سرانجام رسیده است. کوتاه سخن اینکه بهره بردن از کارهای دیگران همراه با نادیده گرفتن و ارز ننهادن تلاش آنان خویی است که در سپهر پژوهشی ایران و سرزمین های دیگر دیده می شود. دو نمونه که شاید بد نباشد به آنها کوتاه بپردازم در پیوند با ساخت تار است. یکی سوراخهای پاشنه ی دسته ی تار که سرکار پوریا خود را پدید آورنده ی آن می دانند ولی من به تازگی نمونه ای از یک تار کهن دیدم که شاید برای ملکم دانیالیان تار ساز ارمنی ایرانی باشد که آن نیز چنین کاری رو روی آن تار پیاده کرده بود و می دانیم که سالهای پیشتر از سرکار پوریا می زیسته مگر آنکه سرکار پوریا از بودن آن تار آگاه نبوده باشد. خوب است یادآوری کنم که این دگرگونی آنچنان که می گویند بهره ای ویژه به ساز ساز و تارنواز نمی رساند و بیشتر گونه ای دیگرگونگی در ریخت ساز است و اینکه برای من ریخت پاشنه ی تار با میخ های کوچک همچنان زیباتر است. دیگری نیز نوآوری است که سرکار داریوش طلایی از آن خود می دانند و آن تاری با کاسه ی چند تکه برای جا به جایی آسانتر است که پیشتر از ایشان به دست سرکار عبدالحسین نورجهان انجام گرفته. هم اگر سبک کاری سرکار داریوش طلایی با سبک کاری سرکار عبدالحسین نورجهان دیگرگونه باشد باز خوب است یادآوری شود که در زمانی پیشتر این کار انجام شده است.

کوتاه سخن اینکه همانگونه که زبان آذری و زبان پارسی ریشه در زبانهای ایرانی دارند، موسیقی دستگاهی کنونی ایران و موسیقی دستگاهی آذربایجان ریشه در فرهنگ موسیقی شهری ایران بزرگ و کهن دارند و به گونه ای با ساختاری همسان کار می کنند و فرزندان یک فرهنگ موسیقایی شهری هستند با رنگ و بوی ویژه ی خود.

دو نمونه ی زیبا در پیوند با سخن من یکی در پیوند با خواننده ی روزگار محمد شاه قاجار ستّار از اردبیل است که در شاخه ی موسیقی دستگاهی آذربایجان به جایگاهی بالا رسیده و سروده های سعدی، حافظ و فضولی را می خوانده و دیگری پدرم نصراله ناصح پور است که او نیز زاده ی شهر اردبیل است و با کوچ کردن به تهران موسیقی دستگاهی کنونی ایران را پیشه کرده ولی همچنان پیوندش با موسیقی دستگاهی و هم بومی آذربایجان نگاه داشته و کاری خوانده به نام سرودهای آذربایجانی از ساخته های سرکار حسین علیزاده است که او نیز نیمش آذربایجانیست است که کار بسیار زیبا درآمده و نوازندگان آذربایجانی و ایرانی نواز در آن همکاری کرده اند.


گوش فرا دهید!
بخشی از کار سرودهای آذربایجانی
آواز: بیات شیراز
خواننده: نصراله ناصح پور . سراینده: مظفر درفشی
آهنگساز و سرپرست گروه: حسین علیزاده


درباره ی تار آذربایجانی و یا تار قفقاز

ساز زهی زخمه ای پهنه ی فرهنگی آذربایجان

همانگونه که پیشتر در رویه ی تار ایرانی روشن نمودم تار ایرانی تاری است که موسیقی دستگاهی ایران را نمایندگی می کند و تار آذربایجانی موسیقی دستگاهی آذربایجان را. ولی با اینکه اکنون موسیقی دستگاهی آذربایجان جایگاه خود را دارد ولی سرزمین مادر پهنه ی فرهنگی ایران بزرگ بوده است و نادیده گرفتن این راستی می تواند در دریافت درست از دانسته هایی که پس از این در این رویه خواهم آورد یاری رسان نباشد که هیچ، ونکه گمراه کننده نیز باشد. پیش از آنکه به دانسته هایی از تار آذربایجانی در پیوند با تار ایرانی بپردازم دوست دارم کمی درباره ی این زمینه که هر دوی این گونه از موسیقی و ساز بخشی از فرهنگ شهری و شهرنشینی می باشند سخن بگویم. می دانیم که در درازای سرگذشت سرزمین هایی به مانند ایران و یا بهتر است بگویم شاهنشاهی ایران موسیقی شهری یا بهتر است بگویم موسیقی درباری آرام آرام از دل گونه های رنگارنگ موسیقی های بومی و چه بسا شهری ولی از آن سرزمین های دیگر نشان گرفته و یا برداشت شده و در درازای سده ها به گونه ای از موسیقی که برای نمونه درباره ی ایران آن را موسیقی دستگاهی می نامیم دگرگون شده و ریخت پذیرفته است. می شود گفت که این گونه از موسیقی گلچینی از موسیقی های بومی بوده که با چینشی ویژه ی خود به یک دستگاه و یا سامان دگرگون شده است. یکی از ویژگی های رامشگران و خنیاگران موسیقی شهری این است که آنها بیشتر در پیشه موسیقی دان هستند و زندگی آنها باید از این راه فراهم شود همان است که در درازای سرگذشت سرزمینی چون ایران و در روزگار کهن می بایست به گونه ای به دربار و یا بارگاه توانگری پیوسته و وابسته باشند تا در آرامش به کار خود بپردازند و اینکه نشستها و میهمانی های چنین سپهری را بیارایند. از این روست که هر شهری که شاهنشاه، یا شاه ها و یا فرمانروایان و هم توانگران در آن زندگی می کنند و برای خود درباری دارند جایی برای به کار گرفتن رامشگران از جای جای گوناگون یک سرزمین و در باره هایی از سرزمین های دیگر است. اینجا سخن از رفتار بد یا خوب با رامشگران نیست اینجا سخن از سپهری است که چه خودخواسته و چه خوانده شده رامشگران و خنیاگران به آنجا کشیده می شوند. هر رامشگری نیز دانسته های ویژه ی خود را دارد و هر آن اندازه که زبردست تر باشد به کانون فرمانروایی نزدیک تر خواهد شد همان است که اگر نه همیشه ولی در بیشتر باره ها نوازندگان برجسته به دربار شاهنشاه راه پیدا می کنند و دیگر رامشگران که شاید در جایگاهی پایین تر باشند هرچند که زبردست نیز باشند به دربار فرمانروایان دیگر شهرها فراخوانده می شوند و در پایتخت به گونه ای برجسته ترین رامشگران گردآوری می شوند. و در آنجاست موسیقی شهری آرام آرام شکوفا می شود و ریخت می پذیرد. و با جابجایی کانون فرمانروایی رامشگران نیز جابجا می شوند ولی از جای جای سرزمین زیر فرمانروایی شاهنشاه. همان است که اگر به گستره ی جغرافیایی موسیقی دستگاهی ایران نگاهی بیندازید شگفت زده می شوید که نامهای گوناگونی در آن هستند که دوری آنها از هم به پرسنگ ها می رسد. پرسنگ و یا فرسنگ که عربی شده ی آن فرسخ است یکای دوری و نزدیکی است. برای نمونه در نگر بیاورید که گوشه ی حجاز به کدام جا پیوسته است و گوشه ی ماوراء النهر به کجا. و با برآورد کردن دوری این دو جا شاید انگاره ای از سخن من برایتان روشن شود. از این بخش می توان دریافت که موسیقی دستگاهی ایران سرچشمه ی موسیقی دستگاهی آذربایجان است ولی با گذر زمان موسیقی دستگاهی آذربایجان گویش ویژه ی خود را یافته و بالنده شده است. به مانند فرزندی که نشان های بسیاری از پدر و مادر دارد ولی خود اکنون سرشت و منش ویژه به خود را ساخته است. ولی همچنان خویشاوند نزدیک موسیقی دستگاهی ایران است. پافشاری من روی این زمینه و نگره تنها برای نامهای گرفته شده از فرهنگ موسیقایی پهنه ی ایران بزرگ نیست ونکه پس ها نشان خواهم داد که این دو گونه از موسیقی از ساختار موسیقی دستگاهی ایران پیروی می کنند و دستور کارکرد چیره بر موسیقی دستگاهی هر دو گونه از موسیقی یکی است. به مانند دو زبان که هم دستور زبانشان یکی است و هم واژگان سازنده ی این دو زبان کمابیش یکی هستند. بسنجید نزدیکی زبان پارسی ایران را با زبان پارسی دری و یا تاجیکی. و یا نگاه کنید به پیوند میان زبان ترکی آذربایجانی و زبان ترکی کنستانتینوپولی. و در بخش پسین نیز به دو نامگذاری زیبا از این دو گونه از تار خواهم پرداخت و می توان گمانه زنی هایی درباره ی ریشه این نامگذاری ها نمایاند و در میان گذاشت. شاید خوب باشد که خواننده ی گرامی را از این نکته ی ریز آگاه کنم که زمانی که از واژه ی شاهنشاهی در تونمای راستینش بهره می بریم سخن از سرزمینی پهناور می شود با شاهانی که هر کدام بر یک پاره از این سرزمین فرمانروایی می کنند ولی یک شاهنشاه نیز داریم که به مانند چتری بر همه ی این سرزمین سایه انداخته است. ایران در دوران کهن اینگونه سرزمینی بوده است همان است که موسیقی دستگاهی ایران پهنه ی فرهنگی و جغرافیایی بزرگی را در خود جای داده است.

دوست دارم نکته ی کوچکی نیز به نوشته ی بالا بیفزایم که زبان آذربایجانی ها پیش از ترکی شدن زبانشان آذری کهن بوده که گویا زیر شاخه ی زبان تاتی است که همچنان در سرزمین قفقاز مردمانی به آن زبان سخن می گویند. زبان تاتی و آذری کهن از زبان های اپاخترِ باختری ایران هستند که آنها نیز زیر شاخه ی زبان های باختری ایران هستند. و شاید بد نباشد که بیفزایم زبانهای باختری ایران نیز زیر شاخه ی زبانهای ایرانی و آنها نیز زیر شاخه ی زبانهای هند و ایرانی و دوباره آنها نیز زیر شاخه ی زبانهای هند و اروپایی هستند. نویسه ی زبان آذری کهن همان نویسه ی زبان پارسی بوده و هم زبان آذربایجانی کنونی تا سال دوهزار و چهارسد و هشتاد و هشت ایرانی خورشیدی که می شود هزار و نه سد و بیست و نه ترسایی با نویسه ی زبان پارسی نوشته می شده. پس از آن فرمانروایی خودکامگی کارگری نویسه ی زبان آذربایجانی در سرزمین قفقاز را نخست به نویسه ی لاتین و پس ها به نویسه ی سیریلیک دگرگون کرد. و اکنون در کشور جمهوری آذربایجان دوباره از نویسه ی لاتین بهره برده می شود ولی در استانهای آذربایجانی ایران همچنان از نویسه ی پارسی برای نوشتار بهره برده می شود. این روزها برای همبستگی مردمان پافشاری بیهوده ای روی همسانی و یا یکسانی زبان آنها با یکدیگر می شود، ولی نباید فراموش کرد که داشتن زبانهای همسان و یا نزدیک به هم به تنهایی نمی تواند پایه ای پیوند دهنده در همه ی زمینه های فرهنگی باشد. یا دست کم در باره ها و زمینه هایی نشان از پیوستگی دارد ولی نه در همه ی زمینه ها. همان است که برای نمونه زبان تاجیکی و پارسی در ایران کمابیش یکی هستند ولی موسیقی تاجیکی آنچنان پیوندی با موسیقی ایرانی ندارد. زبان موسیقی آوازی موسیقی دستگاهی آذربایجان اکنون ترکی آذربایجانی است و زبان موسیقی آوازی موسیقی دستگاهی ایران پارسی ولی نزدیکی این دوگونه از موسیقی ساختاری است و پایه ای و دستور کارکرد موسیقی شان کمابیش یکی و یا بهتر است بگویم که زبان موسیقی دستگاهی این دو گونه از موسیقی یکی است. شاید نکته ی پایانی نیز روشن گر باشد که تا سالهای نه چندان دور سروده های سرایندگان پارسی گوی به مانند سعدی به گونه ای آهنگین به زبان آذربایجانی برگردانده می شده. یا شاید بهتر است بگوییم که سروده های آذربایجانی شده از سروده های زبان پارسی در سرزمین آذربایجانی ها روان بوده.

دوست دارم در اینجا یک نکته ی باریک تر از مو را نیز یادآوری کنم همان است که آن را از بند بالا جدا می کنم. دگرگون کردن نویسه ی زبانهایی که به گونه ای ریشه در زبان پارسی دارند و یا پیوند ژرفی با زبان پارسی دارند به نویسه ی لاتین و یا سیریلیک و ... پیوند نسل های پسین را با ریشه های بسیاری از واژه ها پاره می کند مگر که خود آنها در پی یادگیری آن نویسه باشند تا به آسانی بتوانند به ریشه ی بسیاری از واژه ها دست یابند بویژه که در سرزمین هایی که هنوز در زیر فرمانروایی خودکامگان هستند و سرکوب آگاهی انجام می شود گمراهی مردمان آسان تر است. کشورهای تاجیکستان، جمهوری آذربایجان و ترکیه نمونه های خوبی برای چنین فرهنگهایی هستند که خواننده به سختی می تواند پیوند میان واژگان و ریشه هایشان را خود جستجو و پیدا کند برای نمونه در جاهایی دیدم که نوشته شده بخش دست از واژه دستگاه تونمایی به مانند همه، همگی و یا هماد دارد که دستکم درباره ی موسیقی دست در اینجا همان دست است و به گونه ای با انگشتان دست که پرده های ساز را می گرفتند پیوند دارد و دستگاه می شود جایگاه انگشتان دست بر روی دسته ی ساز و همان است که دستان نواهایی است که با انگشتان دست گرفته می شوند و تونمایش همان موسیقی و یا نواخته می شود یک نمونه ی خوب واژه ی دستان العرب به جای ابوعطا است که می شود موسیقی عرب یا گونه ای موسیقی که در پیوند با مردمان عرب است. و تونمای دیگر دست که می تواند به کار آید دستور و شیوه است و واژه ی دستگاه که خود به گردآمده ای از پاره ها گفته می شود که با هم یک پاره ی بزرگتر را می سازند و در پیوند با هم هستند به مانند سازمان و یا سامان.

برای دوری از یکنواختی دوست دارم نمونه ای بگونه ای دلکش اینجا بیاورم و آن نگاره ای از یک اسکناس چاپ شده در سال هزار و نه سد و بیست ترسایی است. همانگونه که خواهید دید روی اسکناس روسی و آذربایجانی با بندواژه های پارسی نوشته شده است. بیش یوز منات نوشته شده روی اسکناس همان پانسد منات می شود. نکته ی دیگر اینکه زمان چاپ شده با گاهشماری آیین محمد ابن عبداله نیز آورده شده است و در اینجا سال هزار و سی سد و سی و شش پس از کوچ محمد ابن عبداله به شهر یثرب بر پایه ی گردش ماه است که آن زمان در ایران نیز همچنان گاهشماری اینگونه بوده است نه گاهشماری خورشیدی. شاید خوب است بگویم که خرید این اسکناس برای زمان نوجوانی من است که دوست داشتم اسگناس های کهن را خریداری کنم و این اسکناس را به گونه ای ناخواسته جایی دیدم و خریدمش و اکنون به گونه ای به کار ما می آید. یک نکته ی ریز نیز نادرستی سال چاپ شده بر روی اسکناس است زیرا سال هزار و سی سد و سی و نه درست است نه سی و شش. شاید در چاپ نادرستی پیش آمده یا که ریخت شماره ی نه آنزمان در آنجا مانندی به شماره ی شش داشته است.


اسکناس پانسد مناتی

نگاره ی اسکناس پانسد مناتی از بایگانی نگارنده
نگاه کنید به نگاره ی بزرگتر از این اسکناس!


تار شیراز و تار قفقاز


یکی از نکته های دلکش در مورد این دو گونه از تار اینست که زمانی کمی کهنتر تار ایرانی را تار شیراز می نامیدند و تار آذربایجانی را تار قفقاز. همانگونه که پیش از این گوشزد کردم این دو گونه از موسیقی، از موسیقی های شهری به شمار می آیند و درباره ی ایران شاید جابجایی پایتخت در زمان کریم خان زند و درباره ی سرزمین قفقاز نیز شاید جایگاه شهرهایی از آن سرزمین که به گونه ای کانون فرهنگی شده بودند در این نامگذاری ها کارا بوده اند. در گفتگویی که سرکار محمد رضا لطفی با ردیف دان برجسته عبداله خان دوامی داشته اند ایشان شمار بسیاری از موسیقیدانان برجسته ی موسیقی دستگاهی ایران را یادآور می شوند که از شیراز به تهران برای هنرنمایی کوچ می کنند. با اینکه فرمانروایی خاندان زند پس از کریم خان زند آنچنان پایدار نمی ماند ولی در زمان فرمانروایی او بر بخشی از ایران کارهای بسیاری در شیراز انجام می دهد همان است که اکنون کارهای بسیاری از آن روزگار به مانند کاخها، بوستان ها و دیگر آفرینش های شهری دیده می شود و برای نمونه هنوز خاتم کاری سبک شیراز یکی از گرانبهاترین خاتم کاری هاست. می توان گمان برد که چه رامشگرانی که از شیراز بوده اند و چه رامشگرانی که از جاهای دیگر ایران بزرگ به آنجا کوچ کرده و یا کوچانده شده اند روی هم رفته سپهر موسیقایی مهینی را در آنجا آفریده است. شاید یک نمونه ی دلکش آهنگساز و نوازنده ی ارمنی کمانچه سایات نُوا باشد که روزگاری را در دربار کریم خان زند به سر برده است. اینکه پیش از این زمان تار در کدام جاهای ایران نواخته می شده و تار کهن و یا بهتر است بگویم کهنترین تارهایی که از آنها نگاره های کشیده شده و گرفته شده در دسترست است ریشه در شیراز دارد دانسته ای در دسترس نیست ولی شاید تاری که برای نخستین بار در تهران آمده همان تاری باشد که در شیراز نواخته می شده و اینکه ما هنوز نمی دانیم که تار کهن در چه زمانی از سازی دیگر آفریده شده یا که کسی ریخت چنین سازی را در اندیشه پرورانده. ولی می توان گمان برد که تاری که به تهران آمده به دست تارنوازان شیراز در تهران روان شده و یا که برای جایگاه فرهنگ موسیقایی که با رامشگران به تهران آمده تار آنزمان را تار شیراز نامیده اند. رئوف یکتابیگ موسیقی شناس شهر کنستانتینوپل در گفتگویی که با تارنواز آذربایجانی مشدی جمیل امیروف که برای آموزش موسیقی و پژوهش به آن شهر رفته بوده انجام داده در نوشتاری از او درباره ی موسیقی قفقاز از او بازگو می کند که کسی به نام علی شیرازی تار پنج سیم ایرانی را با خود به سرزمین قفقاز آورده است. و از آنجایی که ساز آورده شده بر پایه ی نیاز فرهنگی سرزمین نوینش آرام آرام به ریخت کنونی دگرگون شده تار آذربایجانی را تار قفقاز نامیده اند. گویا دگرگونی پایه ای به دست میرزا صادق اسد اوغلو صادق که صادق جان نامیده می شده انجام شده است و آنهم در شهر شوشا که بخشی از استان قره باغ است. درباره ی دگرگونی های انجام شده پس ها سخن خواهد آمد و درباره ی دگرگونی های پدید آمده در تار شیراز نیز در رویه ی تار ایرانی در زمان درخور گفتگو خواهد شد.

برای نمونه یک تارنوازی با تار قفقاز را که از بایگانی لندن است اینجا می آورم
من تلاش می کنم نمونه هایی را بیاورم که برای شنونده ی نا آشنا با موسیقی دستگاهی آذربایجان نیز تا جایی که می شود پیوندش با موسیقی دستگاهی ایران شدنی باشد
این نواخته گویا در تهران گرفته شده و شاید نوازنده ارمنی باشد بهر روی برای من کمی مانندی با بیات ترک دارد و در دنباله ی کار نیم نگاهی به نوای چهارم و هشتم نوای پایه نیز دارد شاید بیات قاجار باشد
گوش فرا دهید!


وگرنه برای من روشن است که برای نمونه شهر تبریز جایگاه بالایی در فرهنگ ایران و آذربایجانی های ایران دارد و از آنجایی که در سالهایی جای زندگی جانشین پادشاه بوده است کارهای هنری نیز بسیار در آنجا رواگ یا رواج داشته است. و یا شهر اصفهان نیز یکی از شهرهایی است که جایگاهی بالا در موسیقی دستگاهی ایران داشته است. در بسیاری از باره ها زمانی که سخن از یک شهر می شود به گونه ای به پدیده ای فراتر از یک شهر کوچک می نگریم برای نمونه جایگاه شهر شوشا در موسیقی آذربایجانی جایگاهی ویژه است هر چند که این شهر آنچنان پهناور نباشد اینجا سخن از جایگاه یک شهر است نه پهناوری آن. و در بسیاری از جاها شهرها نمایندگی سرزمین بزرگتری را می کنند همان است در زمینه های فرهنگی باید به مرزها و گستره های فرهنگی نگاه کرد نه کشوری و گاه ساختگی. زمانی که سخن از شوشا می شود استان قره باغ را نمایندگی می کند. و شیراز به گونه ای نماد فرهنگی سرزمین پارس کهن و یا ایران است. هر چند گاه این نماد فرهنگی به شهری دیگر سپرده می شود. بر پژوهشگران است که در پژوهشی جداگانه به این پهنه های فرهنگی بپردازند برای نمونه بسیاری از نوازندگان و سازندگان ساز ارمنی یا در تبریز دیده به جهان گشوده اند و یا در اصفهان و همانجا نیز پرورش یافته اند. پس نشان میدهد که این شهرها شهرهای دلربایی برای پویایی فرهنگی بوده اند و یا اینکه با داشتن جایگاهی بالا هنرمندان را به سوی خود فرا می خوانند. می خواهد این کوچ کردن از خودخواسته باشد و یا از روی واداری. من در این نوشتار تلاش می کنم تا جایی که می شود کوتاه سخن بگویم ولی نکته هایی که برایم دلکش هستند را نمی توانم گاه رها کنم. برای نمونه در رویه ی تار ایرانی بیشتر دوست داشته ام که سبک های نوازندگی را نشان دهم همان است که شاید نوشتارم در آنجا کمتر به درازا بکشد و شاید نیز روزی باز به آن رویه بخش هایی را نیز بیفزایم باید دید چه می شود تنها آرزو می کنم که این تلاش ها سودمند باشد.


نگاره ای از تار ایرانی کهن

نمونه ی بسیار زیبا از تار ایرانی خاتم کاری شده در دیرینکده هنرهای نمایشی کشور سوئد
نگاه کنید به دیگر نگاره های این تار شگفت انگیز


موسیقی دستگاهی آذربایجان

موسیقی دستگاهی پهنه ی فرهنگی آذربایجان و خویشاوند موسیقی دستگاهی ایران

دستور زبان موسیقی شهری ایران بزرگ که در گذر زمان ساخته و پرداخته شده است و امروزه در دسترس ماست بر پایه ی همان پدیده ای است که ما آن را دستگاه می نامیم. پس شاید بهتر است که اینگونه از موسیقی را موسیقی شهری و یا دستگاهی ایران بزرگ بنامیم که امروزه موسیقی دستگاهی ایران و زیر شاخه اش موسیقی دستگاهی آذربایجان همچنان چنین پدیده ای را نمایندگی می کنند. امروزه با آنکه آذربایجانی ها زبانشان از آذری کهن که از زبانهای ایرانی اپاختر باختری است به ترکی آذربایجانی دگرگون شده، نباید با دیدن واژه ی ویژگی نمای ترکی این گمان و پندار آفریده شود که موسیقی دستگاهی آذربایجان نیز گونه ای موسیقی ترکی است. پیوستگی شاهنشاهی ایران برای چند هزاره و بسیاری سده پدیده ی موسیقی شهری کنونی را که در دسترس است پرورانده و نگاهبانی کرده است همان است که با نگاهی به نامهای موسیقایی موسیقی دستگاهی ایران بزرگ، گستره ی جغرافیایی این موسیقی را می توان دریافت. کوتاه سخن اینکه پدیده ی دستگاه آنچیزی است که بر پایه ی آن می توان به راه و روش موسیقی دستگاهی پی برد می خواهد موسیقی شهری ایران باشد و یا موسیقی شهری آذربایجان. تنها فراموش نشود که در اینجا سخن از پهنه ی آذربایجان فرهنگی است نه کشور جمهوری آذربایجان. شاید خوب باشد روزی پژوهشگران، موسیقی دستگاهی آذربایجان را نیز بر پایه ی کارکرد پدیده ی دستگاه بررسی و واکاوی کنند. شاید هم کسانی چنین کاری کرده اند و من از آن آگاه نیستم و یا در تلاش برای انجام آن هستند. دیگر زمانه ی کاربرد و کارکرد واژگانی چون گام، لاد برای بررسی موسیقی دستگاهی ایران بزرگ گذشته است و ارزش و درستی آن دیدگاه زیر پرسش است. گام فرانسوی و لاد روسی همان نواهای نردبانی پشت هم آینده که بر پایه ی نوای آغازگرش نامیده می شوند هستند. شاید زبان ترکی آذربایچانی و موسیقی بومی مردمان آن پهنه ی فرهنگی و دیگرانی به مانند ارمنی ها، گرجی ها، آسوری ها و دیگران که در کنار آنها می زیسته اند چنین گویش موسیقایی از موسیقی دستگاهی ایران را پدید آورده اند هر چند که می دانیم از آنجایی که اینگونه از موسیقی یک موسیقی شهری است زیر سایه ی فرهنگ نوشتاری زبان پارسی بوده و تا زمانهای کمابیش نزدیک به مانند زمان فرمانروایی محمد شاه و ناصرالدین شاه قاجار خوانندگان آذری از سروده های سرایندگانی چون حافظ و سعدی بهره می برده اند و یا گاهی آمیزشی از سروده های آذری و پارسی در کارشان دیده می شده. گوش کنید به آواز شوشتر اسلام عبداله یف که در تارنمایم آورده ام. دو نکته را نیز بیافزایم که یک زبان پارسی از زبانهای ایرانی نیم روز باختری به شمار می آید و از سرزمین باستانی پارس که در برگیرنده ی استان کرمان، استان پارس، استان بوشهر و نیم روز استان یزد است برخاسته است که پس ها به دیگر پاره های ایران پهناور گسترده شد. واژگان زبان آذری امروزه آمیزشی از واژگان زبانهای گوناگون به مانند آذری، ترکی، پارسی، عربی و دیگر با گویش آذری است ولی دستور زبانش از دستور زبانهای ترکی پیروی می کند. آرزو می کنم که سخن نادرستی در اینجا نیاورده باشم و خواننده ی آذری زبان که زبان پارسی را نیز می داند به بررسی پدیده ی دستگاه در موسیقی خودش برانگیخته باشم. باز باید یادآوری کنم که موسیقی شهری آذربایجان راه ویژه ی خودش را پیموده و اینکه ساختار این موسیقی دستگاهی و ریشه در ایران پهناور دارد این نکته را نمی رساند که موسیقی دستگاهی ایران از آن زیباتر و یا آن یکی از این زیباتر است. چنین سخنانی با درون مایه ی هنر که جستجو برای گفتار هنری و زیبا است ناسازگار و هم نشان از ناپختگی و کورباوری دارد.


پدیده ی دستگاه در موسیقی دستگاهی ایران
فشرده ی نوشتار ارزمند موسیقی شناس گرامی سرکار هرمز فرهت درباره ی موسیقی دستگاهی ایران


جدای از یافته ها و دانسته های خودم که از دیده ها و شنیده های من سرچشمه می گیرد و از اینجا و آنجا گردآوری شده و جستجو در جهان تارکده ای بدست آمده که درستی آنها را سنجیده ام. برای خوانندگانی که به موسیقی دستگاهی آذربایجان کششی دارند دو نوشتار خوب را اینجا نام می برم یکی نوشتار ارزمند سرکار فریدون شوشینسکی به نام سرگذشت موسیقی آذربایجان و دیگری نوشتار ارزشمند رامیز زُهرابوف به نام مقام یا موقام که همان پرداختن به موسیقی دستگاهی آذربایجان است که می توانند دانسته های گسترده تری بنمایانند. تنها اینکه پیشنهاد می شود چاپ های پیشین این نوشتارها را جستجو کنند و از آنها بهره برند زیرا که دستگاه های خودکامه ی چیره بر سرزمین ها همیشه در تلاش برای سرکوب گفتار هستند یا بخشی را از نوشتار بیرون می آورند و یا که با نمایاندن داده های نادرست خواننده ی نوشتار را به گمراهی می کشانند. نمونه ی خوب یکی نوشتار ارزمند سرکار امیرحسین آریان پور اندیشمند گرامی به نام پژوهش است که چاپ نخستین آن و چاپ پس از به کنار رفتن روزگار پهلوی دیگرگونه هستند و بخش هایی از چاپ کهن در چاپ نو دیده نمی شود و یا در دیوان سروده های ملک الشعرای بهار چه در روزگار پهلوی و چه در روزگار پس از آن بخشی هایی از سروده ها را زدوده اند. و در این روزهای آشفته هر چند پنهان کردن بسیاری از دانسته ها دشوار تر از گذشته است شماری از آذربایجانی ها چه سرخود و چه سازمان یافته تلاش شگفت انگیزی را برای جدا کردن فرهنگ خود از فرهنگ سرزمین مادر که همان ایران کهن باشد به کار می گیرند.

در اینجا یک نمونه ی بسیار دلکش و زیبا برای آغاز کار می آورم. در اینجا خواننده شوشتری می خواند یا آنگونه که در موسیقی دستگاهی آذربایجان گفته می شود شوشتر. خواننده اسلام عبداله یف است که آمیزه ای از سروده ی پارسی و آذربایجانی را برای رامشگری برگزیده. آنگونه که من جستجو کردم صائب تبریزی سروده ای به مانند این سروده دارد. خواننده سخنی چون راحتا نیست در آن خانه که بیماری هست می خواند یا دست کم من اینگونه می شنوم. سروده ی صائب ولی اینچنین است:

می حرام است در آن بزم که هشیاری هست / خواب تلخ است در آن خانه که بیماری هست
آواز اسلام عبداله یف در دستگاه شوشتر
گوش فرا دهید!

جدای ازاینکه در موسیقی دستگاهی آذربایجان بخشی از سه گاه شاید کمی برای گوش موسیقی دستگاهی ایران افشاری گونه باشد. ولی نامگذاری های گوناگون برای سه گاه که در جایگاه های گوناگون نواخته می شود و یا از گوشه ی دیگری آغاز می شود. هم می تواند برای رامشگر جوینده دو نکته ی مهین را آشکار کند. یک اینکه می توان دستگاهی را از گوشه ی دیگر و نه درآمد آغاز کرد و سپس به گوشه های دیگر پرداخت. و دو اینکه جایگاه های گوناگون نوای پایه ی هر دستگاه که به بایست کوک دیگری نیز برای تار در دید گرفت که با آن جایگاه هماهنگ باشد نوازندگی دیگرگونه ای را نیز خواستار است. اینکه ما کوکهای بسیاری برای نواختن می توانیم بیابیم تنها آغاز کار است. بهره بردن از این کوک و پیاده کردن زیبایی های یک دستگاه در کوک نو بخش پایه ای کار است. هم اگر جایگاه نوای پایه نیز یکی باشد با دو کوک دیگرگونه سبک نوازندگی نیز از این کوک نشان خواهد گرفت. تنها یک نمونه می آورم که روشن شود هر چند اینجا نمی خواهم بسیار به زمینه های کارشناسانه ی ساز تار بپردازم. سه گاه از روی نوای سوم بالای دست باز یا می با کوک سیم واخوان که دست باز سیم سپید کوک شود و سیم بم به مانند نوای پایه با سه گاهی که هر دو سیم به مانند نوای پایه کوک شوند سبک های نوازندگی دیگرگونه ای را بایسته دارند و اینکه از کدام سیم ها در کجا بهره برده شود بستگی به چشایی و پختگی نوازنده دارد.

همان است که با همه ی ارزمندی به پیشگاه موسیقیدانان علی نقی خان وزیری و اوزئیر حاجی بیگف که دو چهره ی شناخته شده بودند که نوشتار آنها پیرامون موسیقی دستگاهی ایران و موسیقی دستگاهی آذربایجان پایه ی کار نسل های پسین آنها شد. دیگر آن دیدگاه چنان جایگاهی که آنزمان داشت ندارد و خوب است که در این دو گونه از موسیقی دستگاهی دستگاه ها، مایه ها و گوشه های گوناگون را با دیدگاه موسیقی دستگاهی بررسی کرد و هم به همه ی ریزه کاری های آنها پرداخت، وگرنه باز سخن های بی پایه و نادرستی که برای نمونه راست را با ماهور یکی می داند و سخن از نواهای نردبانی می شود که دیگر ارزش و پشتوانه ای در موسیقی دستگاهی ندارد. برای خوانندگان جستجوگر خواندن نوشته ی درخور دانشمند گرامی سرکار هرمز فرهت را درباره ی پدیده ی دستگاه در موسیقی دستگاهی ایران را پیشنهاد می کنم که من هم فشرده ای از نکته های دلکش آنرا در چهارچوب یک نوشتار در تارنمایم آورده ام. برای پژوهشگران آذربایجانی نیز می تواند الگوی خوبی برای دیدگاه نو درباره ی موسیقی دستگاهی آذربایجان باشد.


رویه ی گرد آواز بیات کرد جبار

گوش فرا دهید!
آواز زیبای بیات کرد جبار قاریاغدی اوغلو
نوازنده ی تار قربان پیریکوف است و نوازنده ی کمانچه باید ساشا اُگانزاشویلی باشد


گوش فرا دهید!
گوشه ای از آواز کردی بیات
با نوازندگی زیبای علی اکبر خان شهنازی از گنجینه ی سازی پدرش آقا میرزا حسین قلی


جایگاه هنرمندان ارمنی در هر دو موسیقی دستگاهی

مردمان ارمنی در جهان موسیقایی موسیقی دستگاهی ایران و آذربایجان جایگاه ویژه ای دارند. من تنها اینجا نمونه وار به شماری از آنان می پردازم. برای نمونه یحیی یا هوانس آبکاریان که بنیان گذار تار کنونی است یک نمونه ی زیبا است. یا در نخستین نواهای گرفته شده از زنان تار نوازی به نام آرشاک خوانندگی زری خانم را همراهی می کند. در سرزمین قفقاز نیز بسیارانی چه در تارنوازی و کمانچه نوازی و چه در سازسازی بسیار از خود نشان گذاشته اند. نمونه ای خوب نوازنده ی کمانچه ساشا اُگانزاشویلی با نام خانوادگی اُهانیان است که ارمنی گرجی است سالهای سال با قربان پریموف و جبار قاریاغدی اوغلو با هم نواخته ان. چنین نمونه هایی بسیارند ولی من اینجا دوست دارم نمونه ای بیاورم که شاید کمتر دیده شده. گئورگ شاه بارونیان نوازنده ی تار که پس ها به آمریکا کوچ کرده و آنجا از او کارهایی گرفته شده. سرچشمه ی کار من از تارنمایی در پیوند با مردمان ارمنی در گشور آمریکا است.


گئورگ شاه بارونیان نوازنده ی تار

گوش فرا دهید!
به تکنوازی تار در دستگاه چهارگاه گوش فرادهید!
نگاه کنید به برچسب رویه ی گرد نوا نگار این نواخته!

پژوهشی دیدم در جهان تارکده ای که به سبک دانشگاهی در دانشگاه ایندیانا انجام شده همان است که در سنجش با نوشتارهای دیگر بی سویه و یا کمتر سویه گری در آن دیده می شود. و شگفت انگیز اینکه به نگره ی من پیرامون خویشاوندی موسیقی دستگاهی ایران و موسیقی دستگاهی آذربایجان که دستاورد شناخت من از هر دو گونه از موسیقی دستگاهی است مانندی دارد. سرکار گرامی آیدا حسین نووا نویسنده ی این پژوهش است. پیشنهاد می شود به دوستداران فرهنگ ایران و در این باره ی ویژه فرهنگ آذربایجان ایران بزرگ که به زبان انگلیسی چیره هستند برگردانی از این نوشتار خوب را در دسترس پارسی زبانان جای دهند.

Music of Azerbaijan: From Mugham to Opera, Aida Hoseynova, Indiana University Press, 2016


نوای تار و سرزمین ایران

تماشا کنید!
پویا نگاره های کوتاهی از دیدنی های ایران همراه با نوای تار
نوازندگی تار از پرهام ناصح پور در آواز ابوعطا